پیام مهربانی

مشخصات بلاگ
پیام مهربانی
طبقه بندی موضوعی

۲۶ مطلب با موضوع «خاطره» ثبت شده است

شنبه, ۹ آبان ۱۳۹۴، ۰۳:۰۵ ب.ظ

یک پیشنهاد عاقلانه


در حرم حضرت عبدالعظیم حسنی داشتیم وضو میساختیم که پیرمردی اومد و گفت حرف نزنید،صلوات بفرستید.
نماز اول وقت بخونید.
دروغ نگید.
غیبت نکنید و ....
ماهم گفتیم چشم.


توی حرم که نشسته بودم بعد نماز داشته فکر میکردم چرا در امر به معروف هایی که میکنیم،دعوت به تفکر نیست؟
"دوست خوبم،پسرم،دخترم؛فکر کن.روزی یک ساعت فکر کن.ذهنت رو از همه چیزای بیخود و سرگرمی خالی کن و فکر کن."


شاید اگر از روز اول اینهمه که گفتیم روسری رو بکش جلو،میگفتیم فکر کن؛و خودمون هم بهش عمل میکردیم؛دیگه نیازی به پونز و گشت ارشاد و ...نبود.


پ.ن:

فِکرَةُ ساعَةٍ خَیرٌ مِن عِبادَةِ اَلفِ سَنَةٍ؛
یک ساعت اندیشیدن در خیر و صلاح از هزار سال عبادت بهتر است.

امام صادق(علیه السلام)/مصباح الشریعه/ص114

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۴ ، ۱۵:۰۵
علیرضا ن
يكشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۴، ۰۱:۲۲ ق.ظ

کاربرد پراید هاچ بک اسپرت هویجی

ظهر یکی از روزهای تابستان که داشتم میرفتم سر پروژه، پسر جوونی پشت یه پراید هاچ بک اسپرت هویجی که از اون ماشینای سفارشی بود توجهم رو جلب کرد.

چند دقیقه ای نظاره گرش بودم متوجه شدم قصدش خیره!،میخواد دو تا دختر خانم رو اونوقت ظهر سوار کنه و به مقصد برسونه!بنده خدا خیلی هم اصرار داشت.

در نهایت رفتم جلوشو گرفتم که بگم آقا دست مریزاد...؛!

تواضع به قدری بود که گفت اینطور نیس و من منتظر کسی هستم....!

خدا همه مون رو به راه راست هدایت کنه


۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۴ ، ۰۱:۲۲
علیرضا ن
دوشنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۴، ۱۲:۲۶ ق.ظ

امر به معروف بچه گانه

سلام
بنده یه پسر 4ساله دارم، دیروز با هم سوار مترو شدیم.

یه خانم بدحجاب شروع کرد بازی کردن با پسرم، پسرم اخم کرد بهش گفت شما زشتی.

همه برگشتن سمت ما.خانم گفت چرا عزیزم؟ پسرم گفت برو اونور، خانم گفت چیکار کنم باهام دوست شی،گفت خوشگل شو!!!!

همه واگن زوم کرده بودن روی ما، خودم تعجب کرده بودم، ولی چیزی نگفتم.

گفت چیکار کنم خوشگل شم بلا؟!

پسرم گفت مثل مامانم شو، لبخند رو لبای خانومه ماسید. یه نگاهی به من کرد، بهش لبخند زدم و گفتم شما از من زیباتری قطعاً اما فطرت بچه که پاکه اینطوری دوست داره! (به گردی صورتم اشاره کردم)

حواسم بود که چند نفر خودشونو جمع کردن، خانومه مصنوعی دستشو برد به شالش، پسرم گفت گوشوارتو بکن زیر روسریت.

باور نمیکنین چه جوی بود.

آنقدر حیرت انگیز بود فضا که همه متعجب بودن. یه دختری اون طرف تر با لج پیاده شد و گفت بچه هاشونم کردن گشت ارشاد، حال آدمو به هم میزنن. اما کسی دیگه چیزی نگفت. خانومه که خودشو جمع کرده بود به پسرم گفت حالا باهام دوست میشی؟!

پیام مهربانی امر به معروف و نهی از منکر

پسرم به من گفت مامان منو بشون روی پات این خانمه بشینه خسته نشه. خانمه دلش ضعف رفته بود نشست و نازش کرد. پسرم گفت جا بهت دادم منو دعا کن. (بهش گفتم تو مترو و اتوبوس به هرکس جا بدیم برامون دعا میکنه، اینو به همه خانوما میگه...) خانمه گفت تو باید برای من دعا کنی و بهش شکلات داد. فهمیدم حالش عوض شد، راستش خودم هم بغض کرده بودم...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۲۶
علیرضا ن
جمعه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۳، ۱۲:۳۸ ق.ظ

رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

میدونم عنوان پست هیچ ربطی به چیزی که میخوام بنویسم نداره.همینطوری خوشم اومد نوشتم،اسم کتاب شهید چمرانه گویا.

خلاصه این پست هم یکی از اتفاقات جالب توجهه که برای پای ثابت ها و اونایی که معمولاً لطفشون شامل میشه و مطالبو میخونن، با جزئیات نوشتم...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۳ ، ۰۰:۳۸
علیرضا ن
سه شنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۳، ۰۵:۱۸ ب.ظ

مسجد و میخانه

رکعت اول عشا تو نماز خونه ی ایستگاه مترو متوجه شدم از درو دیوار صدای آهنگ زن میاد

دو تا بنده خدا دیگه هم میخواستن نماز بخونن،معذب بودن.

یکیشون که پسربچه نوجوون کمرویی بود پاشد رفت دم در به آرومی به مسئول ایستگاه گفت آقا رعایت کنید،اونم میخواست جلوش در بیاد که سریع پریدم جلوی در و طوری که بشنوه  گفتم آقا چرا تو نمازخونه صدای هایده مهستی میاد؟ که رنگش عوض شد.اونایی هم که داخل آسایشگاه ایستگاه بودن سریع آهنگو قطع کردند.

و سریع از محل دور شدم

خداروشکر

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۳ ، ۱۷:۱۸
علیرضا ن
شنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۳، ۰۷:۰۲ ب.ظ

آیا حواست هست؟

پنجشنبه ظهر رفتم ختم

مرحوم رو نمیشناختم؛ از اقوام دوست پدرم بود و من به نیابت رفته بودم

فقط میدونستم که سنی نداشته و براثر سکته فوت شده

سر نهار بود که دوباره همون حرفهای همیشگی فراموش شونده یادم اومد

یک لحظه حس کردم همه چی عادیه،، خیلی عادی

کسیکه تا دیروز همینطوری سر سفره غذا میخورده،الان دارن غذای ختمش رو میخورن.

چقدر مرگ بی سر و صداست و چقدر ماها آماده ایم!!؟


اما شبش رفتم آرامستان.تقریباً خلوت بود و کسی نبود.

توجهم به یک قبر تازه جلب شد،روش تاج گل و پلاستیک کشیده بودند و زمین بارونی و گلی بود.

ایستادم بالای قبر.فاتحه و صلوات...

کاملاً حس میکردم

زندگی رو

قبر رو

میت رو

یاد شعر شاعر افتادم:

آن گورهای نکنده        با التهابی مکنده      خود چشمهای زمینند       مانده به راه منو تو

احساس میکردم نصیحت هایی از زیر خاک رو

که حواستون رو جمع کنید

که وقت زیادی ندارید

که ممکنه نفر بعدی شما باشید،اسیرخاک.

دیگه دستتون به هیچ جا و هیچ کس نمیرسه و هیچ کاری نمیتونید انجام بدید.

اما ماها حواسمون نیس،چون به این بدن عادت کردیم،چون هرکاری بخواهیم راحت انجام میدیم و فکر میکنیم دیگه این بدن مال ماست،این اراده ی ماست

نمیدونم همونی بود که ظهر ختمش بودم یا نه ،اما میدونستم شب شبه سختیه

گفتیم چند تا لطیفه بگیم مرحوم روحش شاد شه، اما...

دقایقی بیشتر ایستادم و صلوات فرستادم

دیگه خیلی داشتم حس میکردم،گفتم نکنه شب بیاد به خوابم،،،

اولش ترسیدم

اما بعدش گفتم اشکال نداره،به ترسش می ارزه،شاید ما هم آدم شدیم...!



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۰۲
علیرضا ن
چهارشنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۳، ۱۱:۵۰ ب.ظ

22 بهمن

همه آمده بودند...

ماهم رفته بودیم !

داشتیم عکس میگرفتیم.

جلوی صف خانوما از دو تا دختر بچه.


22 بهمن ساوه

یه دفعه دیدم یه خانوم اخمو اومد جلوی دوربین،هی میگفت: آقا بفرمایید.آقا بفرمایید...

پاهای مبارک ایشان هم در سمت چپ تصویر پیداست.

بعضیا هم توهم توطئه دارن ها،تو همون کوچه کناری پسربچه ها داشتن دختر بازی میکردن،حالا ما با این هیبت داریم از دو تا بچه عکس میگیریم نهی از منکر شدیم!! حالا خوبه همه شون هم مسن بودند.

بیچاره بچه ها اون وسط چه بغضی کردن

خداخیرش بده.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۵۰
علیرضا ن
جمعه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۳، ۰۱:۲۶ ق.ظ

این پست را نخوانید

لطفاً به ادامه مطلب نروید...!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۳ ، ۰۱:۲۶
علیرضا ن
يكشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۳، ۱۲:۰۵ ق.ظ

چشم برادر

پیام مهربانی امر به معروف و نهی از منکر

زمان حوزه بود؛پنجشنبه؛ با یکی از طلبه های سیکل رفتیم بهشت زهرا.

این خاطره رو از توی آرشیو در آوردم؛خیلی قدیمیه،شهریور 91 بود.بعد از ماجراهای مشهد و اینها،هنوز دوران ناشی گری بود.

دو تا خانم که از روبرو میومدند؛یادمه با حالت نیمه شکواییه ایه گفتم : حداقل اینجا حجاب داشته باشید(یا رعایت کنید).

طرفم که برگشت گفت : چشم برادر

هیچی دیگه این رفیق ما کلی خوشش اومد، فکر کرد همیشه همینطوره؛"به تو چه ها"رو نشنیده بود!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۳ ، ۰۰:۰۵
علیرضا ن
پنجشنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۳، ۱۰:۴۹ ب.ظ

بودن یا نبودن،مسأله اینست!

برگشتنی از گلزار شهدا توی صف عابربانک مترو بودم که ناگهان مردی از کنارم با پرتاب لگد به پای زنی و بلافاصله ضربه ی مشتی در سر،شوکی گذرا بهم وارد کرد اما گویی کسی متوجه حرکتش نشد.

با غضب به زن گفت:مگه نگفتم ماشین اینوره؟ها؟بیا بریم ...

و زن دست پسر 11 ساله اش را گرفت و پشت سر او روانه شد.ناخودآگاه گفتم:آقا...آقا

صف دستگاه را رها کردم و از دور آنها را به نظاره ایستادم.

رفتند بالای پله ها و زن روی کناره ی سکو نشست و ادامه نداد.

مرد برگشت و ناگهان سیلی محکمی به صورت همسرش نواخت.

بیش از همه ناراحت کننده تر این بود که طفل معصومی شاهد سیلی خوردن مادرش بود و مادر هم به حیای مادری چیزی نمیگفت و صدایش هم در نمی آمد و این درد مرا بیشتر میکرد

مردک معتاد دنبال دربستی میگشت.

نمیدانم چه شد که درنگ کردم.منتظر چه بودم.

فقط میدانم نیم ساعت قبلش که دنبال مزار شهید خلیلی گشتم،برخلاف همیشه آنرا نیافتم...!

زن برگشت به سمت ایستگاه و مرد هم سیگار بر لب به دنبالش و بچه هم حیران و نگران در بین آندو.

اینبار با فریاد های مرد ختم شد و بازهم همسرش دم نزد.

داخل ایستگاه رفتم و دنبال پلیس مترو گشتم که از قضا درحال ورود به اتاقش بود

صدایش زدم و ازش کمک خواستم

ابتدا گفت: " زنشه دیگه،ولش کن.چیکار کنیم؟"

اما وقتی مرا مصّر یافت همراهم آمد.

لکن دیر شده بود.همان لحظه سوار یک پراید دربستی شدند و رفتند.به بقیه اش هم فکر نکردم...اعصابم بیش از این کشش نداشت.

اما فرمایشات جناب مأمور که:"زنشه دیگه.کاری نمیشه کرد.فقط میشه تذکر داد"

- " مگه درگیری حساب نمیشه جلو مردم؟ خیلی حرکت زشتیه"

- " بله ولی کاری نمیشه کرد.شماهم اگر چیزی بگی،پس فردا مدعی میشه میگه زنم بود و برای شما هم دردسر میشه"

حرفهای تکراری.تشکر کردم و رفتم.اما آن صحنه ها از چشمم دور نشد.

قیاس مع الفارق است اما لحظه ای هم یاد کوچه های مدینه افتادم که در روضه ها شنیده بودیم.

و چه زیباست سلسله ی این اتفاقات که وقتی وارد قطار شدم؛حدیثی از مولا علی (علیه السلام) ازنهج البلاغه نوشته بود :

"کسی که ظلم میکند و کسی که به ظالم کمک میکند و کسیکه راضی به ظلم کردن است،

هر سه در به وجود آمدن بی عدالتی شریک هستند"

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۳ ، ۲۲:۴۹
علیرضا ن