پیام مهربانی

مشخصات بلاگ
پیام مهربانی
طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب در دی ۱۳۹۲ ثبت شده است

چهارشنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۲، ۱۲:۱۱ ب.ظ

معرکه!

مراسم ظهر عاشورا که تموم شد با محمد رفتم کافی نت و یه چرخی توی شهر زدیم

شب که از مسجد دراومدیم به طرف ایستگاه تاکسی های مرکز شهر رفتیم.

اونجا باید از همدیگه جدا میشدیم و من دستمو از جیبم درآوردم که به محمد دست بدم،فلشم از جیبم در اومد افتاد رفت زیر پل توی جوی آبفلشی که در هم نداشت

چراغ انداختم نگاه کردم دیدم توی آب نیفتاده.کنار بود

اما هم پل طولانی بود هم جای دست نداشت

خلاصه رفتم میله کرکره مغازه میوه فروشی رو گرفتم آوردم کردم زیر پل و شرع کردم به تلاش کردن

بعد میوه فروشه اومد چوب آورد بعد راننده تاکسیه اومد انبر آورد یکی دیگه اومد گفت چیشده سیخ آورد هر عابری هم رد میشه کنجکاو میشد میومد یه تلاش میکرد

یک آن به خودم اومدم  دیدم من وایسادن عقب و نزدیک7-8نفر آدم بالای پل نشستو دارن باچوبا ور میرن

یکی میگفت موبایله یکی میگفت طلاس

نمیتونستم هم بخندم

آخرش یکیشون فلشو آورد تا لبه پل بعدش یهو افتاد توی آب

دیگه مجبور شدم خودم دست گرفتم و کاری که اول باید میکردمو کردمبا چوب انقدر زدم تا فلش از اونطرف جوب اومد بیرون.سختش درآوردنش با دست از توی آب بود

جالبیش اینه که بردم خونه زدم به سیستم بهتر از قبل کار کردسرعتش زیاد شده بود


برچسب ها:امر به معروف و نهی از منکر،پیام مهربانی،

 

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۲ ، ۱۲:۱۱
علیرضا ن
پنجشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۲، ۰۳:۰۰ ب.ظ

دوستانه ی مفصل (خاطره 22)

عصر یکی از روزهای ماه رمضان بود اگر اشتباه نکنم که با دوستان قرار گذاشتیم بریم پارک برای اینکه هم دید و بازدیدی باشه و هم ورزشی بکنیم.
روی نیمکت نشستیم تا بقیه بیان.چشمم رو به یه نقطه دوخته بودم که احسان گفت : باز چی دیدی؟‍!
گفتم روبرو اون دوتا پسر با اون دوتا دختر که با فاصله نشستند دارند (اصطلاحاً)‌به هم ور میرند. ( منظور به مخ هم هست)
به فکر فرو رفتم و مجددا نگاهی به شرایط و راه ها و ... که یه دفعه احسان گفت : اگه میخوای کاری کنی بلند شو دیگه حتماً باید بشینی تا همدیگه رو بوس کنند.
همین لحظه جرقه ای به ذهنم خورد.6 نفر بودیم.گفتم بچه ها میریم اونجا دور پسرا میشینیم من سر صحبتو باز میکنم شما ادامه بدید.
(همیشه تو این موارد حرف زدن با پسر خیلی راحت تره)
توپ والیبال و وسایل تنیس همراهمون بود.رفتیم جلو اول ترسیدند بعدش که سلام کردیم و دست دادیم و من گفتم بچه ها بازی میکنید؟! ترسشون کمتر شد.
خلاصه که سر صحبت رو باز کردم :دانشجوییدو؟چه رشته ای و ؟قصد ازدواج داریدو...؟
دخترا که رفتند شنیدم تلفنی بهشون میگفت: قیافشون میخوره که بسیجی باشند.
ما هم بلند شدیم و یه گروه مشغول والیبال و گروه دیگه مشغول تنیس شد.
هرچی فکر کردم نتونستم خودمو راضی کنم.به دوستم جواد گفتم اینطوری نمیشه من راضی نشدم چون ما که بریم همون آشه و همون کاسه.باید یه کار اساسی بکنم.باید باهاشون صحبت کنم.


بعد که یکی از پسرا رفت اونطرف و روی نیمکت نشست،به جواد اشاره کردم که شما باشید من میرم.
و رفتم و کنار پسره که اسمش الان یادم نیست نشستم و گفتم پس چرا نیومدی بازی کنی؟
در همین حین اون دوتا دختری که اول نزدیک هم بودند از کنار ما رد شدند و نگاهی انداختند.
گفتم:دوستاتن؟
اونم گفت آره
بعدش من هم شروع کردم از این روابط و اثراتش روی زندگی حال و آینده و ...صحبت کردم و چندتا پیشنهاد و توصیه و...و در این بین اون یکی دوستش هم اومد؛ که سرجمع 40 دقیقه طول کشید که اگه بخوام همه ش رو بنویسم هم اشک خودم هم اشک خواننده در میاد و چون حرفها خیلی صمیمانه و ملموس بود،اینجا ذکر نشه بهتره.
درآخر بازخوردشون نشون میداد که بی تأثیر نبود،لااقل مجبورشون کردم که به حرفام فکر کنند.
بقیه ش توکل برخدا.

 هدف از بیان این خاطره همون طور که برمیاد دو نکته است:
یکی شیوه برقراری ارتباط با توجه به شرایط
و دوم مطالب بیان شده و طرز بیان که مستلزم آگاهیه
نظرات:
خانم محترمی به اسم فرناز لطف کردن نظری رو برامون ارسال کردند که با توجه به اهمیتش لازمون دونستم اینجا قرار بدم:
فرناز: خیلیی متاسف شدم. خیلی . واقعا افتخار می دونین ؟ بیکار و الاف می چرخین تو کوچه ها به مردم گیر میدین؟ که چی ؟
چقدر من متنفرم از شما و امثال شما. چقدررر زیاد.
منم اگه مفت پول و حقوق می گرفتم... ولی نه من هیچوقت کار شما رو نمی کردم . هیچوقت
من اگر خوبم و گر بد تو برو خود را باش

پاسخ:

اول سلام
خوشحال شدیم از تاسف شما.بهرحال همین انتقادهاست که نقص هارو برطرف میکنه
سرکار خانم اولاً افتخاری نیست،وظیفه بود
در ثانی ما نه بیکار و الاف هستیم،نه تو کوچه ها میچرخیم نه به مردم گیر میدیم
سرمون به کار و راه خودمون هست و این جور موردها اتفاقی برامون پیش میاد.اگر بیشتر توجه میکردید متوجه میشدید که ما اونروز برای بازی و ورزش رفته بودیم و اونها رو هم به اینکار یعنی تفریح دعوت کردیم مثل چند تا دوست؛اینجاش گیر دادن بود؟! یا حرفهای تجربی ای که مثل چند تا دوست باهم زدیم؟!
اون دو تا آقا پسر خیلی استقبال کردند علی رغم واکنش شما که اینکار رو گیر دادن به مردم میدونید.اگر این گیر دادن هست،تیکه انداختن و سر راه وایسادنو و به زور شماره دادن و مخ زدن حتماً نصیحت و خیرخواهی و آینده نگریه؟!

پیشنهاد میکنم:
1)انقدر زود و از روی تعصب یا حالا تجربه های تلخ و شنیده های نامربوط قضاوت نکنید و یه مقدار از این مواضع تند کوتاه بیایید و واقع نگر باشید.
2)جایی نظر مخالف میدید نترسید و یه نشونی از خودتون بذارید تا پاسخ رو دریافت کنید؛ما خوشحال میشیم.

در ضمن یه چیزی رو متوجه نشدم:ما مفت پول و حقوق میگیریم؟کجاست که خودمون خبر نداریم؟
نخیر سرکار خانم.حقوق رو اون کسایی میگیرند که با تبلیغات شیطانیشون دارند ذهن جوونای جامعه رو مسموم میکنند.انقدر مسموم که گاهی یه تعامل اجتماعی ساده و دوستانه رو به گیر دادن و الافی تفسیر میکنند.
یه سوال از شما میپرسم:برادر یا خواهرتون داره یه کار اشتباهی میکنه که برای آینده ش گرون تموم میشه.واکنش شما چیه؟میرید باهاش صحبت میکنید؟یا اینکار رو گیر دادن میدونید؟یا منتظر دریافت حقوق میشینید؟!کدوم یکی؟


*بهرحال یک دنیا ممنونم از نظرتون.موفق باشید*
 
برچسب ها:خاطره،امر به معروف و نهی از منکر،پیام مهربانی،تذکر لسانی دوستانه
۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۲ ، ۱۵:۰۰
علیرضا ن
يكشنبه, ۸ دی ۱۳۹۲، ۱۲:۴۰ ب.ظ

ببخشید چی گفتییید؟!

شب عاشورا بود با بچه ها جلوی یکی از هیئات ایستاده بودیم که دیدم خانمی به سمت ما میاد

به محمد اشاره کردم یه برگه بده به ایشون؛بعد که دیدم یه دستش کیف هست و یه دستش تلفن گفتم ولش کن و وقتی نزدیک تر شد تلفنش تموم شد و منم سریع گفتم بده بهش...

محمد برگه رو تقدیم کرد و گفت: "روسریتونم درست کنید!" یا یه همچین چیزی که من زیاد با این طرز بیان ها موافق نیستم.

خانومه برگه رو گرفت و رفت که از خیابان رد بشه برگشت و طلبکارانه گفت:

ببخشید چی گفتیییید؟!

گفتم:برگه رو مطالعه بفرمایید.

خانم گفت:آها.فکر کردم گفتید روسریتو درست کن؛داشتم با تلفن حرف میزدم.

بخیر گذشت...


برچسب ها:امر به معروف و نهی از منکر،پیام مهربانی،تذکر

 

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۲ ، ۱۲:۴۰
علیرضا ن